‍‍CloseD

عاشق
نویسنده : AmiN - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸
 

یاد آن روزهایی به خیر که برای رسیدن تابستان لحظه شماری می کردم

یاد آن روز هایی به خیر که با تمام وجودم عاشقانه دوستت داشتم

یاد آن روزهایی ...

یاد آن روز های به خیر که فکر می کردم اولین ام و می دانستم اولینی و یقین داشتم آخرینی

همه چیز زیبا بود

زیباترین تصاویر ذهنم تصویر تو بود

با وجود آن همه تلخی ، باز هم خیال تو برایم شیرین بود

هیچ چیز غیر عادی نبود چون چشمان من چیزی را غیر عادی نمی دید و گوش های من چیزی را غیر عادی نمی شنید

بازی از خیلی وقت پیش شروع شده بود

بازیگردان ها هم حتی از این شروع بی اطلاع بودند

پاک بودند ، یعنی می دانستند که ناپاک نیستند

چون ناپاکی یعنی گناه کبیره و طبق کتاب آنها گناهی نداشتند ، پس پاک بودند

نور منطق در ذهنشان بیداد می کرد

نور منطق در ذهنشان بیداد می کرد

و باز هم نور منطق در ذهنشان بیداد می کرد

اما من عاشق شده بودم

و این عشق باید از جایگاه عقل آنها بررسی می شد

و بررسی شد

و عبور کرد

ابتدا درصد عبور کم بود

سپس انگیزه های تاریخی به آن پیوند خورد

عبور می توانست بیشتر باشد

و این اتفاق افتاد

بیشتر شد

و من بیشتر عاشق شدم

آنها که به تاریخ پیوسته بودند هنوز نمی دانستند

و من هم هنوز نمی دانستم

حتی خود او هم دقیقا" معنای انگیزه را نمی دانست

اما من عاشق شده بودم

واقعا" هیچکس گناهی نداشت

چون من گناهکار بودم

چون نمی دانستم اینجا واحد عشق ، منطق است نه دل

و کاملا" بی رحمانه با قلبم عاشق شده بودم

آری ! من عاشق شده بودم

جمله ای غریب است ، خیلی هم غریب

و من غریبانه عاشق شده بودم

اکنون ماه ها می گذرد

و من هنوز عاشقم

عاشقی که خیلی صبر کرد

صبر کرد تا از صدای قلبش پاسخی بشنود

اما هرگز صدایی نشنید

راه عاشق کردن را بلد نبودم

شاید جرم من این بود

اما خدا به من اینگونه آموخته بود

نمی دانم چرا به او نیاموخته بود

نمی دانم

هر چه صبر کردم نیامد

و شاید یک انگیزه ی تاریخی دیگر رقم خورد


 
comment نظرات ()
 
دلم تنگ است نازنینم
نویسنده : AmiN - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠
 

هفت روز گذشت

و نهم فروردین هم تمام شد

خستگی این هفت روز دیگه جونی تو بدنم باقی نذاشته

پیش خودم گفتم که دیگه بعد از این همه رفتن و اومدن و مهمون و عزاداری و بگیر و بیار و ببر و ......

دیگه میام و یه دل سیر می خوابم

الان دو ساعته که می خوام بخوابم

اما می دونی عزیزترینم؟

دیگه نمی تونم خودمو گول بزنم

دیگه دارم می ترکم

انگار تازه دارم با تمام وجودم دارم جای خالیتو حس می کنم

دلم برای اون صورت پر چین و چروکت تنگ شده

دلم برای اون قربون صدقه هات تنگ شده

این هفت روز انقدر دور و برم شلوغ بود که صدای بی صداتو دیگه نمی شنیدم

اما الان

دیگه رمقی برام نمونده که بهت بگم دارم از دلتنگی می میرم

دارم می میرم

برگرد!

تو رو خدا برگرد!

بذار یه بار دیگه دستاتو بگیرم تو دستام

بذار یه بار دیگه دست پر از آرامشت رو ببوسم

دیدی مامان بزرگ؟

دیدی حتی تو مجلس ترحیمت بازم برای خودشون مجلس تجلیل راه انداختن؟

دیدی چه جوری مسخ جایگاهی شدند که بی دعای تو و بدون شیر حلالت حتی لحظه ای هم دوام نداشت و نداره؟

اما کی می دونه که تو چقدر دوستشون داشتی؟

کی می دونه که چقدر براشون دعا کردی ...

و داری می کنی..!

عزیز دلم!

قربونت برم

یادت نره اونجا برام بازم دعا کنی

برام دعا کن ... هر چند شرم دارم از بهشتی که زیر پاهاته

ولی برام دعا کن از این جهنمی که همه ی وجودم رو گرفته خلاص شم

...

خیلی خسته م

ولی نمی تونم دیگه دوری تو تحمل کنم

ای کاش بودی

سرم رو می ذاشتم روی پاهات

آروم

آروم

آروم ...


 
comment نظرات ()
 
برای خودم
نویسنده : AmiN - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
 

 

سی صد و شصت و پنج روز گذشت

سی صد و شصت و پنج روز از کودکانه ترین حماقت زندگی ام گذشت

و اکنون خسران ، بر خاکستر تلخ و نمناک خاطرات من جولان می دهد

دلم گرفته

دلم بدجوری گرفته

این رها گاه را دوست دارم برای رها بودن

هر چند تلخ است عطر و بو و زنگار به جا مانده از زمان بر این بی من کده

روزگاری که تمام دنیای من ، کودکی بود که که تصور اسباب بازی بودنم او را ارضای روح و جسم می کرد

یادش به خیر، چه روزهایی بود ، چه انتظار مزخرف و سرشار از امیدی بود

به امید تابستان

می سپردم به باد ، ثانیه های عمر از دست رفته ام را

چه تابستان کپک زده ای بود

چه کپک نفرین شده ای

و چه نفرین غیر منتظره ای

غیر منتظره تر از یک بازی کودکانه

که زیبا ترین دنیای عمرم را به لجن کشید

آخ که چقدر دلم برای این در و دیوار متعفن تنگ شده بود

چه احساس خوبی ست ، وقتی هیچ احمقی جز خودت در اینجا به حماقت تو نمی خنند

دور تر از هر چه کور

رها تر از رهایی

...

جمعه 30 بهمن

 


 
comment نظرات ()
 
بغض
نویسنده : AmiN - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢
 

 

 

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

هو المعشوق  

 

 

          اندکی بغض ، کمینگاهِ گلویم خفته

                  در قدم های شبی بی تقدیر

                      نرم و آرام ، در اندیشه ی باران خفته

                             ماه را  شب خبر از بی ابریست

                                     چشم ها خشکیده در امواج باد

                                       قطره ای امٌید ، این شب زده را راهی نیست

 

               تا سحر ، وصله زیاد است هنوز

                         شب ، سیاهی را به باران سلطه ها . . . 

                              دستش از رسم خیانت ، زخم ها دارد زمین

                                                 ترسش از نا آسمان ها    بی صدا 

                                                     دردش از شلٌاق تاریکی ، فغان دارد زمین



                                                    جرم من بغض گلویم

                                              حکم من باور باران

                                           بی نفس اما هوایم

                                        ابر های بی وفا را 

 

        

 

 

. . . )M.A.R( . . .  


 
comment نظرات ()
 
کمربند عشق
نویسنده : AmiN - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦
 

 

 

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

هو المعشوق  

 

 

 لباس دامادی را فراموش کن، مادرم... 

1-... بیا پسرم، الهی قربون قد و بالات برم. «جودوگی» رو هم مرتب کردم گذاشتم بغل مغز گردوها تو ساک. الهی که خودم لباس دامادی تنت کنم. بیا از زیر قرآن ردت کنم عزیز مادر. سپردمت دست خودش. امیدوارم که سفرت بی‌خطر باشه نور چشمم...
2 - آب نپاش مادرم، این خاک دیگر بوی روشنایی به خودش نمی‌گیرد. هوهوی دلبند چموشت، لای خشت‌های گلی این کوچه کهنه به ابدیت پیوسته تا صدا، فقط صدای های های اشک و آه آدم‌هایی باشد که سر سلامتی‌شان، حتی یک سر سوزن هم آتش دلت را تسکین نمی‌دهد. چشم از راه برگیر مادرم؛ دسته گلت از این در بیرون رفت تا مصیبت از در دیگر وارد شود. صدای سلامش را دیگر نخواهی شنید. اینجا مرگ حکم می‌راند. جواهرت را روزگار برد تا بعد از این اندوه همخانه‌ات باشد. با «غم» خو بگیر مادرم؛ این لعنتی را سقوط هیچ هواپیمایی از پا نمی‌اندازد بدبختانه.
3 - چقدر روی سکوی قهرمانی تصورش کردی. پای پرچم، دستش روی قلبش بود، اما تو صدای ضربانش را می‌شنیدی، درست مثل یک سالگی‌اش که شبانه تشنج کرد و تو صدبار مردی تا به بیمارستان رساندی‌اش، یا چهار سالگی‌اش که از پله‌ها افتاد و سه روز به خاطر زانوی زخم شده‌اش مخفیانه گریه می‌کردی، یا هشت‌سالگی‌اش که توی باشگاه اولین ضربه حریف تمرینی پای چشمش خورد و تو، زمین و زمان را به هم دوختی. چه نقشه‌ها برایش کشیده بودی. پیش خودت فکر می‌کردی مدال را می‌گیرد و برای برگشتنش، کل خیابان را طاق نصرت می‌بندی. دوست داشتی دیگ و یخ بچینی سر کوچه و شربت صلواتی نذر مردم کنی، می‌خواستی همه فامیل را خبر کنی و فخر شاه پسرت را بفروشی اما... روزگار است. دیگر؛ حالا نور چراغان شادباش را حجله عزا وام گرفته و شیرینی شربت را حلوا و خرما به ارث برده. فامیل‌ها هم آمده‌اند اتفاقا، اما جمع‌ شدن‌شان از بابت تسلی دادن به ویرانه دل یک مادر داغدیده است، مادری که حالا قهرمانش را زیر سنگ لحد تنها می‌گذارد...
4 - لباس دامادی را فراموش کن مادرم؛ «کفن» آخرین جامه‌ای بود که چرخ گردون بر قامت دلربای فرزندت پوشاند. سودای عروس و شیطنت نوه‌ها را به باد بسپار تا برای مردمان سرزمین خوشبختی، سوغات ببرد. ما زادگان حسرتیم و ماتم. سوگ،‌همسایه دیوار به دیوار ماست. سعادت، دیدی است که از این کوچه اثاث کشیده. حکایت تازه‌ای بسرای، دیو تیز چنگال زمانه...
5 -توپولوف، دوباره کابین مرگ بود. بچه‌های ایرانی، بلیت این طیاره را از «پیک اجل» خریده بودند؛ مثل همیشه. نوش جانت آقای روسی. اینجا حلوا خیرات می‌کنند؛ گرچه بوی نفت احتمالا اجازه نمی‌دهد رایحه‌اش به مسکو برسد. بفرمایید لطفا!

 

از روزنامه ی ورزشی گل

 


 
comment نظرات ()
 
جمعه ی نانوشته
نویسنده : AmiN - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩
 

 

 

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

هو المعشوق  

 


                در امتداد بال های کبوتری 

                                 که جمعه های سرخ را پرواز می نمود


                                                                       یک تکه آسمان بود . . .

                                                                                       اندکی قلم . . .

                                                                   و غریب بود

                                                         تک جمعه ای که نانوشته نماند   

 


 
comment نظرات ()
 
تقصیر جمعه
نویسنده : AmiN - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢
 

 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

هو المعشوق

 

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند


ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند


جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند


گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می‌کنند


ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می‌کنند


تشویش وقت پیر مغان می‌دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می‌کنند


صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند


قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند


فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند


می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند


 
comment نظرات ()
 
امتداد جمعه های سرخ
نویسنده : AmiN - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
 

 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

هو المعشوق

 

 

 

کسوف

 

 

       

 

                         و من هرگز خورشید را نخواهم بخشید

                                       بر انتهای زوزه اش

                                                دستان کم رنگ را

                                                      از سنگ نمای دوٌار



. . .)M.A.R(. . . 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : AmiN - ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢
 

 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

 

هو المعشوق

 

 

خدای را به مِیَم شستشوی خرقه کنید         که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع

 

صبح جمعه 22 خرداد

6:34


 
comment نظرات ()