. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق
اندکی بغض ، کمینگاهِ گلویم خفته
در قدم های شبی بی تقدیر
نرم و آرام ، در اندیشه ی باران خفته
ماه را شب خبر از بی ابریست
چشم ها خشکیده در امواج باد
قطره ای امٌید ، این شب زده را راهی نیست
تا سحر ، وصله زیاد است هنوز
شب ، سیاهی را به باران سلطه ها . . .
دستش از رسم خیانت ، زخم ها دارد زمین
ترسش از نا آسمان ها بی صدا
دردش از شلٌاق تاریکی ، فغان دارد زمین
جرم من بغض گلویم
حکم من باور باران
بی نفس اما هوایم
ابر های بی وفا را
. . . )M.A.R( . . .
نظرات ()
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق
لباس دامادی را فراموش کن، مادرم...
1-... بیا پسرم، الهی قربون قد و بالات برم. «جودوگی» رو هم مرتب کردم گذاشتم بغل مغز گردوها تو ساک. الهی که خودم لباس دامادی تنت کنم. بیا از زیر قرآن ردت کنم عزیز مادر. سپردمت دست خودش. امیدوارم که سفرت بیخطر باشه نور چشمم...
2 - آب نپاش مادرم، این خاک دیگر بوی روشنایی به خودش نمیگیرد. هوهوی دلبند چموشت، لای خشتهای گلی این کوچه کهنه به ابدیت پیوسته تا صدا، فقط صدای های های اشک و آه آدمهایی باشد که سر سلامتیشان، حتی یک سر سوزن هم آتش دلت را تسکین نمیدهد. چشم از راه برگیر مادرم؛ دسته گلت از این در بیرون رفت تا مصیبت از در دیگر وارد شود. صدای سلامش را دیگر نخواهی شنید. اینجا مرگ حکم میراند. جواهرت را روزگار برد تا بعد از این اندوه همخانهات باشد. با «غم» خو بگیر مادرم؛ این لعنتی را سقوط هیچ هواپیمایی از پا نمیاندازد بدبختانه.
3 - چقدر روی سکوی قهرمانی تصورش کردی. پای پرچم، دستش روی قلبش بود، اما تو صدای ضربانش را میشنیدی، درست مثل یک سالگیاش که شبانه تشنج کرد و تو صدبار مردی تا به بیمارستان رساندیاش، یا چهار سالگیاش که از پلهها افتاد و سه روز به خاطر زانوی زخم شدهاش مخفیانه گریه میکردی، یا هشتسالگیاش که توی باشگاه اولین ضربه حریف تمرینی پای چشمش خورد و تو، زمین و زمان را به هم دوختی. چه نقشهها برایش کشیده بودی. پیش خودت فکر میکردی مدال را میگیرد و برای برگشتنش، کل خیابان را طاق نصرت میبندی. دوست داشتی دیگ و یخ بچینی سر کوچه و شربت صلواتی نذر مردم کنی، میخواستی همه فامیل را خبر کنی و فخر شاه پسرت را بفروشی اما... روزگار است. دیگر؛ حالا نور چراغان شادباش را حجله عزا وام گرفته و شیرینی شربت را حلوا و خرما به ارث برده. فامیلها هم آمدهاند اتفاقا، اما جمع شدنشان از بابت تسلی دادن به ویرانه دل یک مادر داغدیده است، مادری که حالا قهرمانش را زیر سنگ لحد تنها میگذارد...
4 - لباس دامادی را فراموش کن مادرم؛ «کفن» آخرین جامهای بود که چرخ گردون بر قامت دلربای فرزندت پوشاند. سودای عروس و شیطنت نوهها را به باد بسپار تا برای مردمان سرزمین خوشبختی، سوغات ببرد. ما زادگان حسرتیم و ماتم. سوگ،همسایه دیوار به دیوار ماست. سعادت، دیدی است که از این کوچه اثاث کشیده. حکایت تازهای بسرای، دیو تیز چنگال زمانه...
5 -توپولوف، دوباره کابین مرگ بود. بچههای ایرانی، بلیت این طیاره را از «پیک اجل» خریده بودند؛ مثل همیشه. نوش جانت آقای روسی. اینجا حلوا خیرات میکنند؛ گرچه بوی نفت احتمالا اجازه نمیدهد رایحهاش به مسکو برسد. بفرمایید لطفا!
از روزنامه ی ورزشی گل
نظرات ()
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق
در امتداد بال های کبوتری
که جمعه های سرخ را پرواز می نمود
یک تکه آسمان بود . . .
اندکی قلم . . .
و غریب بود
تک جمعه ای که نانوشته نماند
نظرات ()
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر میکنند
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
نظرات ()
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق
کسوف
و من هرگز خورشید را نخواهم بخشید
بر انتهای زوزه اش
دستان کم رنگ را
از سنگ نمای دوٌار
. . .)M.A.R(. . .
نظرات ()
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق
خدای را به مِیَم شستشوی خرقه کنید که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع
صبح جمعه 22 خرداد
6:34
نظرات (). . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق
ای همه درد!
همه آه و عذاب!
جان من سوخت ز تو
این غم بی درمان
عاقبت مهر زدی بر سینه ام با نام خود
این دل بی یار را
بر زمین خاک خاک
خاک کردی چاک چاک
ای که از نامت نبود
ای که با قلبت غریب
عشق را در زیر باران های نور
تو چه می دانی ز نور؟
تو چه می ترسی ز دور؟
دست خود را بسته ای
حرف از گل های غمگینت چه بود؟
خار بر دستت شدم
ترس خود را نیمه کن
دست خود را باز کن
گل بی عطری ِ سرخ ِ نارفیق
خارهایش بکن و آباد کن
پونه گل ها وحشی ِ دشت امید و بی کسی
همه اش ارزانی ات بی یار کن
من همین نام تو را
گر توانم یاد دارم در دلم
همه از فضل جفایت ممکن است
ترس خود را سوز دل آزاد کن
سینه ام را جز وفا ناممکن است
آه خود را من قفس دارم همی
در هوا من آسمان دارم غمی
بر زمین یک گل سرخ
روبرو موجی ز اقیانوس ها
عطر آن گل عطر این قلب من است
عمق دریاها به گل غرقم همی
عطر خود بر آسمان کوبم دمی
. . . )M.A.R( . . .
سخت است کسی را دوست بداری که بدانی او هیچگاه تو را برای خودت نخواهد خواست
نظرات ()
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق
زیر درخت سیب . . .
| در این هنگام بود که روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام! شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید، ولی مودبانه جواب سلام داد. صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب... شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!... روباه گفت: من روباه هستم. شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو... روباه گفت: من نمیتوانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکردهاند. شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تامل باز گفت: - "اهلی کردن" یعنی چه؟ روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه میگردی؟ شازده کوچولو گفت: من پی آدمها میگردم. "اهلی کردن" یعنی چه؟ روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش میدهند و تنها فایدهشان همین است. تو پی مرغ میگردی؟ ![]() شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست میگردم. نگفتی "اهلی کردن" یعنی چه؟ روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شدهای است، یعنی "علاقه ایجاد کردن..." - علاقه ایجاد کردن؟ روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچهای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود... شازده کوچولو گفت: کمکم دارم میفهمم... گلی هست... و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است... روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز میشود دید... شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من میگویم در زمین نیست. روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت: - در سیاره دیگری است؟ - بله. - در آن سیاره شکارچی هم هست؟ - نه. - چه خوب!... مرغ چطور؟ - نه! روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بیعیب نیست. لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت: - زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار میکنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندمزارها را در آن پایین میبینی؟ من نان نمیخورم و گندم در نظرم چیز بیفایدهای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمیاندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت... روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: - بیزحمت... مرا اهلی کن! شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم میخواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم. روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمیتوان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمها بیدوست و آشنا ماندهاند. تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن! شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟ روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها مینشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز میتوانی قدری جلوتر بنشینی. فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: - بهتر بود به وقت دیروز میآمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد کمکم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد، احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجانزده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پیخواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمیداند کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد. شازده کوچولو پرسید: "آیین" چیست؟ روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث میشود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند. مثلا شکارچیان من برای خود آیینی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده میرقصند. پس پنجشنبه روز نازنینی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش میروم. اگر شکارچیها هروقت دلشان میخواست میرقصیدند، روزها همه به هم شبیه میشدند و من دیگر تعطیل نمیداشتم.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد، روباه گفت: - آه!... من خواهم گریست. شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمیخواستم. تو خودت میخواستی که من تو را اهلی کنم... روباه گفت: درست است. شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟ روباه گفت: البته. شازده کوچولو گقت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت. روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار گریه به حال من سودمند خواهد بود. و کمی بعد به گفته افزود: یکبار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد. شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت: - شما هیچ به گل من نمیمانید. شما هنوز چیزی نشدهاید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکردهاید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بیهمتا است. و گلهای سرخ سخت رنجیدند. شازده کوچولو باز گفت: - شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمیتوان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما میماند، ولی او به تنهایی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب دادهام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشتهام، فقط او را پشت تجیر پناه دادهام، فقط کرمهای او را کشتهام (بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکایت او، به خودستایی او، و گاه نیز به سکوت او گوش دادهام. زیرا او گل سرخ من است.
آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: - خداحافظ!... روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است، از دیده پنهان است. شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد: - آنچه اصل است، از دیده پنهان است. - آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کردهای. شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد. - عمری است که من به پای گل خود صرف کردهام. روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی... شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد: - من مسئول گل خود هستم... |
نظرات ()
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هو المعشوق

گفتند نگو عشق
گفتند نگو راز دلت با همه فریاد
گفتم که من از خود نه از آنها
گفتند زهی بی همه تنها
.........
گفتش که منم باور آنها
پس راز نگویم و نخوانم و بخوابم
پس خواب بیالود
زخمی تن آن خسته ی عاشق
در خاک غم از خشکی لب ها
از تشنگی آسود
در قهقهه ها نور
می سوخت به چشمش که چه بس دور
می کوفت به در های غمش پتک
اما اثری جز همه تنهایی و جز خواب
در دور نمی بود
.........
گفتند نباران
گفتم همه باران
گفتم ز هوا خواب ندارد
در حنجره باران
پس ابر بگفتش
با (بر) عشق ببارم؟
گفتند نباران
گفتند تویی لایق سرخی
پس خون شو نباران
...........
گفتند چرا پاک نیازت؟
رسوایی خود ای همه گریان
تا روز ابد نیست بر آن پاک
تا خاک بر آن پاک
پس خاک بر آن پاک
گفتم که منم خاک
هم عالم افلاک
در بطن همین خاک
گفتش که منم خاک
در خاک بیالایم و
با خاک بیاسایم و
ای خاک بر آن عالم افلاک
گفتند که ای بی کس و تنها
رسوایی خود بر کش و دوش
همچون سفر هوش
با تاک ببر آن نفس پاک
.............
گفتم که من از دل نهراسم
از بدو ورودم به همین خاک
بر پایه ی عشق است اساسم
تا روز ابد تاک نوازم
تا روز ابد مست سُرایم
این ریشه ی ذاتم
این دست رهایم
این باور هر آنچه که شاید که نخواهم که بدانم
...........
پس سخت بتازید
درمانده که از رو نتوانید حریفم
با خنجری از پشت
بی رنگ بتازید
این جنگ طلوع است
با خوشه ای از عقل
با سینه ای از گل
این جنگ اقاقی
با یک زره برگ
با آهی از آن دور
در سینه ی آتش
پس سخت بتازید
این آه جگر سوز
تا ماه، غریب است
. . . )M.A.R( . . .
نظرات ()